داستان از جایی شروع شد که بابای کامبیز مرد و تمام 50% سهم کارخونه ی جوجه کشی به اون رسید.

حالا کامبیز با 1% سهم خودش و 50% که از بابای مرده ش  ارث برده بود51%سهم داشت و شهری خانم زن مَح پیازو 49%.


شوهر شهری خانم اسمش ممد بود چون علاقه ی وافری به پیاز داشت و به وسیله ی بوی دهنش شهره ی شهر بود. مردم صداش می زدند مَح پیازو

شوهر شهری خانم اعتقاد داشت پیاز برای محکم موندن استخون لازمه در یک جمله پیاز مال مرده و شهری خانم با این عقیده مخالف بودو میگفت : پیاز برای همه است همان طور که آزادی واسه همه است در کل شهری زن آزاد اندیشی بود و در قید وبند سنت ها نبود کامبیز هم اینو می دونست حالا که کامبیز شده بود سهامدار اول کارخونه با خودش فکر کرد دیگه وقتشه که راز دلشو به شهری بگه ؛ پس یه روز آخر وقت که همه کارگرا از کارخونه رفته بودن علاقه شو به شهری ابراز کرد شهری هم با لنگه کفش زد تو پوزش ، از کامبیز اصرار و از شهری انکار ، شهری وقتی دید که کار داره به جاهای باریک می کشه رک و پوست کنده گفت : کامبیز جان اگه پسرم ویرو نبود طلاقمو از مَح پیازو می گرفتم و زنت می شدم اما اگه طلاق بگیرم ویرو رو چیکار کنم ، و با یه ترفند خودشو از مهلکه نجات داد چون سهم کامبیز از اون بیشتر بود و برای این که این رابطه همکاری خدشه دار نشه قرار شد اگه شهری صاحب دختری بشه اونو به عقد کامبیز در بیاره

شهری به خیال خودش که دیگه بچه دار نمی شه این ترفند و زد اما بعد چن وقت زد و شهری بچه دار شد اونم دختر ، شهری اسم دخترک که مثل خورشید زرد بود رو ویس  گذاشت و چون خودش مشغله کاری زیادی داشت اونو به یه شیر خوار گاه سپرد.

اتفاقن رامین برادر ناتنی کامبیز هم توی همون شیرخوارگاه شیر می خورد _ رامین و ویس  دوران شیر خوارگی رو باهم سپری کردند همین طور مهد کودک ، آمادگی و پیش دبستانی تا وارد دبستان شدند و از این زمان بود که همدیگه رو ندیدند .

وقتی که ویس  دیگه بزرگ شد کامبیز خواستار اجابت وعده شد اما شهری گفت : دخترم می خواد ادامه تحصیل بده ، کامبیز هم گفت : اون که دیپلم گرفته چه درسی داره دیگه؟! شهری خانم در جوابش در اومد که : دخترم می خواد بره دانشگاه .

ویس بعد از هزار جور کلاس کنکور  رفتن هیچ کدوم از دانشگاه های داخلی قبول نشد دانشگاه های خارج هم چون زبان خارجیش در اندازه های 0 بود نپذیرفتنش اون موقع هم که داخل کشور دانشگاه های بدون کنکور وجود نداشت این بود که کامبیز برادرش رامین که حالا عکاس شده بود ( اسم خودشو گذاشته بود رامین F8 چون اکثر عکساشو با دیاف8 مینداخت ) فرستاد در خونه یشهری خانومینا جواب بله رو برا داداش بزرگه بگیره اما مَح پیازو جواب سربالا به قاعده ی یه کف دست گذاشت زیر گوش رامین ، اونم درجوابش دراومده بود : عکستو می گیرم تو محل می چسبونم به دیوار

کامبیز با شنیدن ماجرا آتیشی شد ؛ شال و کلاه کرد همون شب دست رامین رو گرفت و رفت در خونه ی شهری خانوم

_ تق تق تق

_ کیه  ؟ (صدای مَح پیازو بود)

_ یه بار پیاز دارید لطفن بیاین تحویل بگیرید .

مَح پیازو خوشحال در و باز کرد و یه دفه با دیدن کامبیز و رامین خشکش زد .

کامبیز یخه ی مَح پیازو رو گرفت که هوی چرا رو بچه دست بلند کردی ریغونه ؟

که شهری خانوم سر رسید. کامبیز وقتی شهری خانوم رو دید شوهرشو ول کرد رفت سر اصل مطلب

_ الوعده وفا ؛ اومدم که زنمو ببرم

_ ویس با غریبه وصلت نمی کنه

_ می دی ببرم یا نه ؟!

_ یا نه!

_ خب منم عکسای دوره ی .... رو می کنم ، رامین عکسا لطفن، ببین شهری خانوم می ارزه یا نه؟!

_ یا نه

شهری که آبروش رو در خطر می دید ویس  زو صدا زد که بیاد با کامبیز بره خونه ی بخت همین که ویس پاشو از در گذاشت تو حیاط  رامین F8 مثل برق گرفته ها خشکش زد انگار تمام دوران شیر خوارگی ، مهد کودک ، آمادگی و پیش دبستانی براش تازه شد

چشم ویس که به چشماش گره خورد فهمید که این خودشه اما به احترام داداش بزرگه که حالا 70 سالش بیشتر بود حرفی به زبون نیاورد.

قرار شد فردا غروب  ویس و کامبیز به عقد هم دربیان

کامبیز و رامین از خونه ی شهری خانوم رفتن ، عکسای دوره ی .... هم بهش پس دادن اما رامین قبلن اونا رو بلوتوث کرده بود.

هیچکی نمی دونه شب تا صبح به رامین F8 چی گذشت . صبح روز بعد کامبیز سوییچ ماشینش رو داد بخ رامین و گفت : برو عقب ویس می بریش آرایشگاه ، شیرینی و میوه هم سفارش دادم می پری اونارم می گیری می آیی.

رامین که فرصت رو غنیمت می دید  بی معطلی عقب ویس  رفت . در خونه شون رو که زد خود ویس درو باز کرد ، ویس توی نور صبح رامین رو شناخت (چون از بس واسه کنکور خونده بود چشماش عینکی شده بود و یه خورده هم شب کوری داشت ) رامین هم یه خورده رو مخش کار کرد و متقاعدش کرد که با هم فرار کنن. کامبیز با آگاه شدن از ماجرا زنگ زد 110 اعلام سرقت کرد.

نیم ساعت 4تا خیابون پایین تر به خاطر عبور از چراغ قرمز متوقف شدن و به علت بد حجاب بودن خانم ویس و نبودن دلایل کافی جهت با هم تنها بودن و هم چنین اعلام سرقت از جانب کامبیز توقیف شدن .

رامین به دلیل آدم ربایی به 26ماه حبس محکوم شد.

ویس به دلیل این که در بازجویی ها اعتراف کرده بود رامین اونو به زور با خودش برده و هم چنین قول داد که لباسای نصفه نپوشه آزاد شد.

رامین F8 به دلیل آموزش عکاسی به زندانی ها بعد از 25ماه بخشیده شد .

رامین وقتی آزاد شد سراغ کامبیز رفت تا ازش حلالیت بطلبه ؛ متوجه شد که کامبیز 25ماه پیش مرده و ویس هم زن قاضی پرونده خوش شده .

 

تمام.پایان