به نام خدا

 

بعد از دوازده روز مرخصی سی ام رفتم سرکار.

اون روز پنجشنبه یه کاری داشتیم که باید عرض خیابونو کاتر می زدیم. دوتا کارگر مشغول کندن زمین بودن ومنم شروع کردم به کاتر زدن،چه گردو خاکی،شل و گل. خلاصه کلی گلی شدم از همون موقع بود که به سرفه کردن افتادم اولش فکر کردم از گردوخاکه یا یه حساسیت مختصر، بیخیال شدم. خونه که رسیدم سریعا دوش گرفتم لباسامو پوشیدم رفتم، با بچه های گروه قرار گذاشته بودیم بریم سینما مرد قانونو ببینیم.توی سینما همش سرفه کردم ولی خب جای شکرش باقی بود که جرون کفش خریده بود تازه کفش نوشو پاش کرده بود.از سالن که اومدیم بیرون مثل بید می لرزدم ازسرما!

تب شدیدی داشتم،سرفه می کردم و به سردرد عجیبی میتلا شده بودم. جمعه شب رفتم بیمارستان خلیج فارس ساعت شش و نیم اونجا بودم ساعت نه نوبتم شد ماحصل یه سرم و یه آمپول یه قرص مسکن توی یه نسخه ویه نسخه جداگانه چون این چند قلم رو داروخونه بیمارستان نداشت یا...

میشه نداشته باشه ؟

آمپولو تزریق فرمودند وسرم هم متصل گشت بدست پرستار محترمه وما رفتیم زیر سرم. (خانم دکتر فرمودند اگر تا دو روز تب بنده قطع نشد آنوقت برای تست آنفولانزا اقدام نمایم در صورتی که اینجانب تمام علائم آنفولانزا را احراز نموده بودم)

شنبه صبح برای حداقل مطمئن شدن از نوع آنفولانزا رفتم مرکز بهداشت-مبارزه با بیماری ها

گفتند نامه متخصص اونم فقط سه تا که توی کلینیک بودند گفتم ندارم، گفتند برو بگیر.

جالب تر گفتند تو که سرپایی تست نمی خواد.

یکشنبه دیدم نمیشه رفتم کلینیک شهید محمدی خدمت متخصص داخلی-عفونی. دکتر قرار بود ساعت نه ونیم تشریف فرما شوند ساعت یازده ونیم مشرف شدند وقتی نوبت به اینجانب رسید به اتاقشان داخل شدم مشاهده نمودم پنج عدد دانشجوی خانم و سه عدد دانشجوی آقا از دانشجویان خانم دکتر هم در اتاق حضور دارند. یکی از بانوان دانشجو که سال ششم بودند بنده را ویزیت نمودند وبنده شرح ماوقع را بدون کم وزیاد بیان داشتم تا رخصت دادند خدمت دکتر بزرگ شرفیاب شدیم دکتر جوان شروع به شرح وضع وحال بنده به محضر استاد محترمه نمودند که اینجانب با تکرار مکررات سعی در تفیم هر چه بیشتر سرکار علیه خانم دکتر داشتم و بدون ذره ای کاستی تمام وکمال از کسالت خود پرده برداشتم.

تکلیف چنین شد که دوباره رجعت نمودم به مرکز بهداشت و مشخصا مرکز-ستاد-اتاق مبارزه بابیماریها

درآن مکان بود که از حلق بنده نمونه ایی مختصر گرفته شد ومقدار ده عدد کپسول تامیفلو به اینجانب اهدا گردید وفرمایش کردند ده عدد کپسول مال شوماس نیم روزی یه دونه میل میکنین روشنه؟

ماهم بیان داشتیم بله اخوی روشن شدیم، درادامه عرض کردند رخصت آزادی که عزت زیاد

ماهم دارو را برداشته واز سر ادب خداحافظی مفصلی عرضه کردیم وسوی خانه روان شدیم.

دیگر روز پدر که از بازنشستگان همین مرکز مذکور(مرکز بهداشت) می باشند جهت پیگیری پاسخ نمونه گرفته شده بدانجاعزیمت نمودند در بازگشت جواب در یافتی را با بنده اینچنین واگویه کردند:

گفتن فرستادیم مرکز اگر نوع آ باشه پنج روز یه هفته جوابش می آد اگه نه همون معمولیاس که اصلا نمی آد.

من در انتظار پاسخ از مرکز سر خوشم که خدا رو شکر مانند این فرنگیان بخت برگشته مبتلا به خوکی نشده ام حالا نوع آ قابل تحمل است.