روی صندلی نشسته بودم،نه نیمکت ایستگاه اتوبوس،به وقتی تازه رفته بودم راهنمایی فکر می کردم که اون وقتها چه جوری فکر می کردم.


اون وقتها درسم بیست بود . وقتی دختر بچه های کوچیک محله مونو میدیدم که دارن تو کوچه ها ی خاکی پاپتی بازی میکنن و پسرای هم سنشون اذیتشون میکنن به خودم میگفتم وقتی بزرگ شدم و شهردار شدم میام همه شونو میبرم از اینجا.....

اما حالا از اون فکر و حرفا خنده م میگیره چون نه من شهردار شدم نه حتی یکیشون حرف منو فهمید....

هی هی .... از اتوبوسم خبری نیست مثل اینکه امشبم باید پیاده برم خونه