سلام عزیزم

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی

می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند.

عزیزم، می دانی

من خیلی عاشقم

عاشق سنگ و کلوخ بی جه ِ ت کنار جاده ها

عاشق جسد ظریف بچه ای که در زیر باران به خاک می سپرند

عاشق گاوهایی که در ماه های قحطی زده، شیِر خشک می دهند

عاشق کاغذ دیواری پاره و چرب آشپزخانه های قدیم

عاشق پتویی که بوی همخوابگی زنی را می دهد با ارواح

عاشق حقیقت های کوتاه مدت و پر ابهام

عاشق پرواز خیالی قهرمانی که سقوط خواهد کرد

و

عاشق تو.

عزیزم، می دانی

من خیلی وفادارم

وفادار به جاذبه ی چاه هایی که دیگران کنده اند و در آن ها ته نشین شده ام

وفادار به دروغ هایی که خجالت می کشند راست بگویند

وفادار به قطب نماهای معیوبی که به گمراهه ها اشاره می کنند

وفادار به ساعت های فراموشکاری که زمان را به تأخیر می اندازند

وفادار به کازانواها، دون ژوان ها، سوپرمن ها،

و مردهای دیگری که اسمشان همه یکی بوده است

و

وفادار به تو.

عزیزم، می دانی

دکترم می گوید خنجرهای زیادی در پشتم دیده است

پیشرفت پزشکی را شکر می گویم

و از ماشین های اکس ری و ک ت اس َ کن و ام آر آی هم

سپاسگزارم

کاش می دانستی

سال هاست که از درد زخمهایم

طاقباز نخوابیده ام.

عزیزم، می دانی

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی

می گویند بیماری ام را تشخیص داده اند

و آخرین راه علا ج من، َ ن َ فس کشیدن است

تن ها اگر دست ها ی مهربان تو

که زندانبا ن سمج گلوگاهم بوده اند،

می فهمیدند.

گفتم برایت بنویسم تا نگران نباشی...

 

شعری از کتاب اعتراف نامه ی دختران بد سروده ی لیلا فرجامی